این روزای پسری
خدا رو شکر گل پسرمان روبه بهبودی هستند و از مریضی کم کم فارغ میشوند اما هنوز هم که هنوزه بد غذایی میکنند و به سختی به سراغ خوردن میروند. عاشق آب پرتقال بود و هر روز تقریبا دو بار میگفت : مامان رویا آب پرتقال این روزها این حرف رو تکرار مینماید ولی هر بار بی نتیجه و از خوردن خبری نیست. تو این مدت تقریبا نیمه های شب از خواب بیدار میشد و میگفت : گشمه و بعد از خوردن نون و بیسکوییت دوباره میخوابید. پ ن : ما وسطای شب زنگ تفریح داریم و جالب اینه که مرغ و برنج و اینجور چیزا رو نمیخوره ولی نون خالیه عالیه. دیشب از قرار هر شب وقتی داشت میخوابی گفت مامان رویا یکی بود یکی نبود و من شروع کردم به قصه گفتن ول...








