آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

این روزای پسری

خدا رو شکر گل پسرمان روبه بهبودی هستند و از مریضی کم کم فارغ میشوند اما هنوز هم که هنوزه بد غذایی میکنند و به سختی به سراغ خوردن میروند. عاشق آب پرتقال بود و هر روز تقریبا دو بار میگفت : مامان رویا آب پرتقال این روزها این حرف رو تکرار مینماید ولی هر بار بی نتیجه و از خوردن خبری نیست. تو این مدت تقریبا نیمه های شب از خواب بیدار میشد و میگفت : گشمه و بعد از خوردن نون و بیسکوییت دوباره میخوابید. پ ن : ما وسطای شب زنگ تفریح داریم و جالب اینه که مرغ و برنج و اینجور چیزا رو نمیخوره ولی نون خالیه عالیه. دیشب از قرار هر شب وقتی داشت میخوابی گفت مامان رویا یکی بود یکی نبود و من شروع کردم به قصه گفتن ول...
28 دی 1394

94/10/12 و بستری شدن آراد در بیمارستان

سلام و درود بعد از تقریبا دو هفته ای برگشتیم و البته ناگفته نماند که بخاطر تنبلی نبود و گل پسری ما مریض شده بود و ما درگیر بیمارستان و دکتر و دوا و درمون بودیم. خلاصه  زمستون و آلودگی هوا و مریضی. پسرک ما هم یه هفته ای تو بیمارستان بستری بود بخاطر تب بالا و خدا رو شکر بخیر گذشت و تموم شد هر چند توی این مدت خیلی به بچه ام سخت گذشت و حسابی لاغر شده و کم اشتها ولی هزاران بار خدا رو شاکرم که سلامتیش برگشت و سرحال شد. (البته تقریبا) تو ی اون یه هفته فشار زیادی نه تنها بر من و بلکه بر کل خانواده بود هرچند بر اینجانب اندکی بیشتر و من تقریبا هر روز کارم شده بود رفتن به امتحانات دانشگاه و بعد هم مستقیم به بیمارستان&...
22 دی 1394

چهارشنبه 94/10/9 و اولین پست زمستانی

سلام و درود بر دوستان مهربان با اومدن زمستون و سردتر شدن هوا و به لطف نیامدن باران آلوده شدن هر روز بیشتر از دیروز این روزا ما کاملا در منزل به سر میبریم و از بیرون رفتن خبری نیست که نیست. از خانه روانه ی محل کار میشویم و از محل کار به خانه. البته بماند که در این میان آراد گل پسر را با ماشین و البته با هزار سلام و صلوات به خانه ی مامانی و از آنجا هم به خانه ی خود میبریم. خدا لطفی  بنماید و نعمتی حاصل کند شاید از این سمی که در هوا وجود دارد رهایی یابیم و اندکی نفس بکشیم. از طرف دیگر باز هم فصل امتحانات فرا رسید و من مانده ام عالمی از درس نخوانده و بر روی هم انباشته شد. گل پسرمان هم که جای خود دارد و ت...
9 دی 1394

شمال و عروسی94/9/26

سلام و درود آخر هفته قبل به اتفاق پدر و مادر عزیزتر از جان و همسر مهربان برای جشن عروسی راهی شمال شدیم. از اونجایی که مامان و بابا هم با ما بودن صندلی آراد رو برداشتیم. بماند که موقعی که همسر جان داشت صندلی رو برمیداشت کلی غر زد که من تو صندلیم بشینم. من کوچولویم تو صندلی بشینم . خلاصه از آراد اصرار و از ما انکار تو راه هم تا جایی که میتونست بازی کردو شیطنت و وسطای راه هم خوابید تا تجدید قوا کند و بعد از بیداری باز هم شیطنت. ناهار پنجشنبه رو خونه ی مادرشوهر خاله سعیده خوردیم و بعد از کمی استراحت و بازی آراد به سمت خانه ی مادر همسر مهربانتر از جان حرکت کردیم و ساعت تقریبا هفت بود رسیدیم...
1 دی 1394
1